ساعت طلا

ساعت طلا

یارو که جشن مفصلی گرفته بود به رفیقش می‌گفت؛ یه امروز سر پرتقال‌فروش دوره‌گرد کلاه گذاشتم. ساعت طلامو توی کفه سنگ ترازو ‌انداختم، متوجه نشد! رفیقش پرسید؛ بعدش ساعتو برداشتی؟ گفت؛ نه، اگر بر می‌داشتم متوجه می‌شد که به‌ اندازه وزن ساعت، پرتقال بیشتری داده!

گفتم همین؟!

یارو گفت نه؛ پرتقال‌فروش، فهمید و اومد پرتقال‌های اضافه را ازم گرفت. ولی ساعت طلا را پس نداد.

تا اینکه امروز پس از چند سال تونستم ساعت طلام را پس بگیرم.

بهش گفتم: پرتقال‌فروش از اول می‌دونست داره چی کار میکنه…

 

به بهانه برداشته شدن تحریم تسلیحاتی

مطلب پیشنهادی

کم نیاوردن!

کم نیاری! شیادی نزد خلیفه عباسی رفت و گفت باید ۱۲۴۰۰۰ سکه به تعداد پیامبران‌ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code