کتاب منازل السائرین: منزل تبتل

موضوع بحث: منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری

منزل هجدهم، منزل تبتل


قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا»[۱]

التبتّل الانقطاع بالکلّیّه؛ و قوله «إلیه» دعوه إلى التجرید المحض؛ و هو على ثلاث درجات: الدرجه الأولى: تجرید الانقطاع عن الحظوظ و اللحوظ إلى العالم خوفاً أو رجاءاً، أو مبالاةً بحال، بحسم الرجاء بالرضى و قطع الخوف بالتسلیم و رفض المبالاه بشهود الحقیقه.و الدرجه الثانیه تجرید الانقطاع عن التعریج على النفس، بمجانبه الهوى و تنسّم روح الأنس و شیم برق الکشف.و الدرجه الثالثه تجرید الانقطاع إلى السبق، بتصحیح‏ الاستقامه و الاستغراق فی قصد الوصول و النظر إلى أوائل الجمع.[۲]


شرح:

منزل هجدهم از صد منزل کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری، باب التَبَتُّل است. «تَبَتُّل» به معنی تضرُّع به درگاه الهی است. به معنای بازگشتن به‌ سوی خدا، انقطاع از علایق و توجه تامّ به مبدأ و محضر پروردگار و بُریدن از غیر خدا به خدا است.

خواجه برای تبتل به آیه‌­ای از قرآن از سوره مزمّل، آیه هشت استشهاد می­‌کند: قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا»[۳]، باز گرد به‌ سوی الله، بازگشتن قطعی و مفید. سپس می‌­فرماید: التبتّل، الإنقطاع بالکلّیّه، تبتل قرآنی که گفته شد، منظور حالت انقطاع است، آن هم انقطاع کلی و همگانی از همه چیز به‌ سوی خدا.

و قوله «إلیه» دعوه إلى التجرید المحض

این­که در آیه قرآن آمده «وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ» به ­سوی او منقطع شو، منظور از «إلیه» و ضمیر «او» خداست که بنده خدا به سوی خدا منقطع شود. خواجه می­‌فرماید: این­که «إلیه» فرموده یعنی، خدا بندگانش را دعوت کرده که بیایند و تَجَرُّد محض پیدا کنند به سوی او. تجرد محض یعنی، به ­طور کامل از همه‌چیز بُریدن. منظور از بُریدن، بُریدن دل از علایق است و الّا در ظاهر ما نیاز داریم و نمی­‌توانیم از ابزار و وسایلی که برای زندگی انسان در این دنیا نیاز هست، به‌ کلی جدا شویم. زن نمی­‌تواند از شوهرش جدا شود، از بچه­‌هایش جدا گردد، از ارحامش، از دوستانش، از زندگی و وسایل و ابزاری که برای زندگی نیاز هست، نمی­‌تواند جدا شود، ولی نباید به این­‌ها دل ببندد. دل او باید جای دیگر کار کند.

«الدرجه الأولى تجرید الانقطاع عن الحظوظ؛ و الدرجه الثانیه تجرید الانقطاع عن التعریج على النفس؛ و الدرجه الثالثه تجرید الانقطاع إلى السبق.»

ایشان می­‌فرمایند که در تبتل و انقطاع، ما سه نوع انقطاع داریم:

  1. انقطاع «حظّی»؛
  2. انقطاع «نَفسی»؛
  3. انقطاع «سبقی»

انقطاع حَظِّی به این معناست که سالک دل خود را از هر حظّ و لذّت غیر الهی جدا کند.

الانقطاع عن الحظوظ و اللحوظ إلى العالم، پس گروه اول از سالکان، کسانی هستند که خودشان را از حظّ­ها و لذت­های این جهان به دور می­دارند و هیچ اعتنایی به این عالم ندارند. توجه و اعتنا به عالم به سه حالت ممکن است باشد:

  1. خوفاً، یکی این است که از چیزی در این عالم خوف داشته باشد، یعنی خوف و خشیت و ترس از غیر خدا.
  2. أو رجاءً، یعنی به چیزی در این عالم، امید و رجایی داشته باشد.
  3. أو مبالاةً بحالٍ، صورت سوم اعتنا به عالم این است که اگر حال معنوی و باطنی و الهی برای او پیش می­‌آید، به آن توجه داشته باشد. این هم توجه به غیر خداست و سالک باید خود را از همه این­ها تجرید کند.

حال سؤال این است که چگونه می­تواند خود را از تمام این جنبه­‌ها تجرید کند و از همه آن­ها منقطع شود؟ می­‌فرماید:

«بحسم الرجاء بالرضى و قطع الخوف بالتسلیم و رفض المبالاه بشهود الحقیقه».

بحسم الرجاء بالرضى، در این­که از لحاظ امید، چگونه به‌ کلی امیدمان را از غیر خدا منقطع کنیم؟ می­‌فرماید: این امر از راه رضا و خشنودی به آنچه که دارد حاصل می­شود و دیگر به خشنودی ظواهر و لذت­های دنیوی و خوشنودی­‌های دیگر توجه نمی­کند.

و قطع الخوف بالتسلیم، راه انقطاع از خوف این است که حالت تسلیم قلبی برای او پیش بیاید. در این حالت که پا به میدان تسلیم می­گذارد، از همه خوف­ها رها می­شود؛ چون خود را در قبضه اراده و قدرت خدا می­بیند و هیچ عاملی را به جز او در خود مؤثر نمی­داند که این باز حالت بهتری است. اما این­که چگونه از توجه به حالات، انقطاع پیدا کند، می­‌فرماید:

رفض المبالاه بشهود الحقیقه، مبالات یعنی توجه کردن و اسیر حال شدن. این­که انسان بخواهد اسیر حالات درونی شود، درست نیست. در راه سیر و سلوک انسان نباید حال خودش را ببیند و اسیر حال خودش گردد، بلکه باید ببیند خداوند چه می‌گوید؟ حال باید دید که سالک چه وقت می­تواند اسیر حالش نشود و به سوی خدا تبتل و منقطع باشد؟ می­‌فرماید:

بشهود الحقیقه؛ وقتی‌ که حقیقت برایش مسلّم و آشکار شود، وقتی حقیقت را شهود کند، آن‌ وقت تمام این حالات شخصی برایش رنگ می­‌بازد. این­ها همه درجه اول از تبتل بود.

«و الدرجه الثانیه تجرید الانقطاع عن التعریج على النفس، بمجانبة الهوى و تنسّم روح الأنس و شیم برق الکشف»

درجه بالاتر این است که سالک نَفس خود را تخلیه و منقطع کرده و به سوی خدا بیاید و از هواها و خواسته­‌های نَفسانی خود را مجرّد و پاک کند. یعنی این­که کاملاً عروج­‌های نَفسانی را از خود دور کند و به‌ جای این­که پرواز و عروجش در داخل نَفس با انّیّت­ها، هواها، منیّت­های نَفسانی و داخلی خودش باشد، عروجش را به سوی خدا ببرد. خواجه برای حصول این درجه، سه راهکار ارائه می‌­دهد:

 می­‌فرماید: نشانه اول: مجانبة الهوی، دوم: تنسّم رَوْح الأنس و سوم: شیم برق الکشف است که به توضیح آن‌ها می‌پردازیم. 

نشانه اول: مجانبة الهوی، می­‌فرماید که نشانه این­که سالک از نفسش رهایی پیدا کرده، این است که هواهای نفسانی را به‌ کلی کنار بگذارد. بالاخره سالک می­تواند تشخیص دهد که خواسته­‌ای که الآن برای او پیش آمده، خواسته­‌ای نفسانی است یا خدایی؟ وقتی تفاوت بین این دو را تشخیص داد باید خواسته خدا را بر خواسته خودش مقدّم بدارد.

نشانه دوم: تنسّم رَوْح الأنس، «تنسّم» از نسیم است. مثلاً می­گوید: نسیم شمال، نسیم صبح؛ چون نسیم صبح، نسیم خاصی است. وقتی انسان، سحر از خواب بلند شده و بین الطلوعین از خانه خارج می­شود، آن لطافت و پاکی و تمیزی هوا را احساس می­کند و متوجه تفاوت با زمان­های دیگر می­شود. خواجه از لفظ نسیم برای رَوح و روحانیت اُنسی که سالک با خدا و محبوب خودش پیدا می­کند، استفاده کرده است.

می­گوید: در عشق با خدا بادی می­‌وزد و نسیمی از اُنس و اُلفت و عشق با خدا در دل سالک پیدا می­شود. آن­وقت همین نسیم الفت باعث می­شود که سالک دیگر به نفسانیّات خودش توجّه نکند و توجه او به معشوق و محبوبش باشد.

نشانه سوم: شیم برق الکشف، برق یعنی چراغ، مانند وقتی‌که انسان در تاریکی نشسته، کلید برق را می­زند، تاریکی کنار می­رود و اتاق روشن می­شود. می­گوید: سالک باید چنین حالتی داشته باشد، اگر بخواهد دست از نفسانیّاتش بردارد باید چراغ و نور مکاشفه در دلش پیدا بشود، یعنی کشف کند، در این راه، بینش و بصیرت پیدا کند و بتواند از چراغ باطن خود برای پیشرفتش در این راه استفاده کند.

و اما گروه سوم (گروه بالاتر) در کسانی که اهل تَبَتُّل هستند این است که می­‌فرماید:

و الدرجه الثالثه تجرید الانقطاع إلى السبق

می­‌فرماید که تجرّد و انقطاع محض برای سالک به سوی سَبْق پیدا شود. سَبْق دو معنا دارد:

یا منظور از سَبْق، سابق و قدیم است که خداوند متعال است، یعنی توجه تامّ دل به خدای سابق و قدیم و جدا کردن خود از هرچه حادث و ماسوی الله است؛ چون این خدای قدیم است که حادث را خلق می­کند. از همه حادثات به سوی یک قدیم که ذات پروردگار است، منقطع شویم. این تبتل عبد به سوی ذات یگانه است.

و یا منظور از سَبْق، سبقت خود سالک به کارهای خیر و صالح و پیشرفت است. سَبق یعنی پیشرفت روز به روزی که ساعت‌به‌ساعت در این راه افزونی داشته باشد نه این­که به حال راکد و رکود و تنبلی و کسالت باشد. این همان معنایی است که در سوره واقعه آمده که خداوند می‌فرماید: «والسابقون السابقون أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ»[۴]. سوره واقعه بشر را به سه گروه تقسیم می­کند: گروه اصحاب الیمین، گروه اصحاب الشمال و گروه سابقین.[۵]

اینجا معنی سابقین با آن معنی که قبلاً گفتیم که به معنای قدیم بود فرق می­کند؛ سابقین اینجا یعنی آن­هایی که به کارهای خیر سبقت می­گیرند، آن­هایی که همیشه در کارهای خیر از دیگران پیشی می­گیرند. در کارهای خیر، اعمال صالح و در کارهای معرفتی و توجه به خدا، همیشه در حال سبقت گرفتن هستند. این سبقت از نوع همان مسابقات در ورزش، در حفظ قرآن و امتحانات است که ببینند نمره چه کسی بیشتر است، چه کسی جلوتر است؟ این سبقت خود شماست، نه سبقت خدا.

پس در کل، معنای سبق دو جور است: سبقت اول که گفتیم سبقت پروردگاری و خدایی است؛ سبقت دوم سبقت آدمی است، سبقت شخص سالک الی الله است. البته معنای اول که منظور سابق بودن خداوند است، بیشتر مورد نظر است.

حالا ببینیم که این حال را از چه راهی باید به دست آورد؟ می­‌فرماید که حصول این حال، سه نشانه دارد:

بتصحیح‏ الاستقامه، راه اول این است که شما در این راه پایدار بمانی، ثابت بمانی، مُدام رنگ‌به‌رنگ و متلوّن نشوی. این­طور نباشد که گاهی تنبلی و تکاسُل کرده و گاهی هم با جدیّت پیش برود. بلکه حالاتش در ارتباط با خدا یکی باشد. استقامت، خودش یک منزل خاصی دارد و در استقامت خیلی توصیه شده که بندگان خدا در این راه مستقیم پیش بروند، پایدار پیش بروند، این­طور نباشد که یک پا جلو، یک پا عقب بگذارند. «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا»[۶]، یا در آیه دیگر می­‌فرماید: «فَاستَقِم کَماأُمِرتَ»[۷]، ای پیغمبر ما همان­طور که مأمور شدی برای دعوت مردم به سوی خدا، باید پایدار و مستقیم باشی و قدم­های استوار برداری.

و الاستغراق فی قصد الوصول، راهکار دوم، استغراق یعنی غرق شدن. به جای این­که انسان در غیر خدا، در نفسانیات و لذت­های نفسانی غرق شود خودش را در قصد و تصمیم برای وصول الی الله غرق کند. وصول در اینجا منظور وصول الی الله است که واصل شود و این احتیاج دارد به این­که انسان به‌ کلی غفلت را کنار گذاشته و مستغرق در یاد خدا باشد.

و النظر إلى أوائل الجمع، نشانه سوم، انقطاع به سوی سبق، این است که نظرش به أوائل الجمع برسد، یعنی نظر و اندیشه و تفکر و توجهش به قدم­های اول از جمع برسد. جمع، منزلی است که بعداً می­خوانیم و در نهایات این راه است. منزل جمع خیلی مهم است و از منازل پایانی سالک است. جمع یعنی سالک کلاً تمام توجهات خود را در خدا جمع کند، یعنی از حالت پراکندگی بیرون بیاید و فکرش اینجا و آنجا نرود. فکرش ثابت و فقط در راه خدا باشد. البته این خیلی دشوار و مشکل است که آدم به این مرحله برسد. ولی ایشان نمی­گوید که خودت را از الآن به جمع برسان، بلکه می‌گوید: أوائل الجمع؛ اوایل، یعنی مقدمات و قدم­های اول از جمع. سالک در این مرحله، یعنی در آخرین مرتبه از مراتب تبتل، می­تواند این مرتبه را به دست بیاورد.

پس انقطاع به سابق و قدیم که منظور همان خداوند هست، سه نشانی دارد:

  1. استقامتش استوار شود و از راه منحرف نگردد؛
  2. دل را در نیّت و قصد وصول الی الله مستغرق کند؛
  3. و سوم این­که نظر قلبی‌­اش به همان پایه­‌های اول و قدم­های مقدماتی برای رسیدن به مرتبه جمع باز شده باشد.

تبتل – کشف‌الاسرار:

کشف‌الاسرار، در توضیح تبتل این­گونه گفته: «تَبَتُّل (از همه چیز بُریدن) مقامی از مقامات روندگان است که در مکاشفات خویش، به آن مقام رسیدند که بهشت با همه نهرها و جوی­ها و آب­ها و درخت­ها، در جمال خیال آن­ها نیاید. دوزخ با آن همه غُل­ها و زنجیرها، از نهیب سوز سینه­‌های آنان بلرزد و افعی حرص دنیا، هرگز زیانی به روزگار خوش آنان نتواند نهاد. خاری از بیشه حسد و کبر، دامن آنان را نگیرد، گَردی از بیابان نفس امّاره، در گوشه ردای آنان ننشیند. دودی از هاویه هوا، به دیده ایشان نرسد. به چشم عبرت به مردم نگرند، به زبان شفقت سخن گویند، به دل اُلفَت رحمت گیرند».

 صاحب کتاب کشف‌الاسرار، تَبتُل را خیلی عرفانی تفسیر کرده و چنین گفته است: این تَبتُل یک مقامی از مقامات روندگان به سوی خداست که این­ها نه بهشت می­فهمند و نه جهنم، نه دنیا می­فهمند و نه آخرت. نه نَفسِ خودشان مطرح است و نه مردم. سپس این­ها را یک‌به‌یک این‌طور شرح داده که: بهشتی را که در قرآن و روایات آمده و چقدر شرح و توصیف از آن کرده‌­اند که حورالعین، نهر، جوی، آب، درخت، باغ، قصر و … دارد؛ اما آن­هایی که به جمال خداوند گرفتار شده­ اند، آن­ها هیچ وقت این جمال­های صوری و بهشتی به نظرشان نمی‌­آید، در خیال آن­ها اصلاً وارد نمی­شود. کسی که آن بالابالاها رفته و در جمال خداوند محو شده دیگر کجا می­تواند جمال بهشت را ببیند؟ یا کسی که گرفتار سوز و گداز شده و آتش عشق الهی در دلش افروخته شده، این دیگر کجا می­تواند به آتش جهنم فکر کند؟ کسی که همه آنات و ساعاتش غرق در آتش و عشق خدا است، آیا می­تواند که بیاید جهنم را در نظر بیاورد؟ غُل­های جهنم، زنجیرها و نهیب جهنم را در نظر بیاورد؟ آن کسی که سوز و سینه­ اش از خوف خدا می­لرزد و دلش با خدا می‌لرزد، می­تواند از جهنم دلش بلرزد؟ نمی­تواند. آتش عشق خدا خیلی آتشش بیشتر است، آتش عشق خدا، خیلی از آتش غضب و آتش جهنم بیشتراست، لذا آن اصلاً نمی­تواند به جهنم فکر کند. البته ما این حال را درک نکرده‌­ایم. مثلاً درباره استادمان، من دیده بودم سینه ایشان کاملاً سرخ بود. در زمستان هم آب یخ می­خورد، موقع جان دادن، روی سینه ایشان یخ گذاشتند. این چه حالی است که در این آتش غلیان دارد، دلش به آتش عشق خدا غَلَیان می­کند. ما این­ها را نداریم، نمی­دانیم و نمی­‌فهمیم که چه است. در ابتدای راه لازم هست که ما آیات عذاب را بخوانیم، خود را با آیات عذاب بترسانیم تا به‌تدریج قدم به وادی چنین عشق خدا بگذاریم، لازم است. من نمی­گویم که نباید در مورد آیات عذاب یا آیات جنّت الهی بی تفاوت باشیم، ما این­ها را بخوانیم، این­ها آیات و کلمات خداست. چه جوری می­شود ما از این­ها بگذریم، ولی آدم وقتی وارد عشق خداوند می­شود یک حال دیگری پیدا می­کند، بعد می­‌فرماید: خاری از بیشه حسد و کبر، دامن آن­ها را نگیرد یعنی این­ها که اهل الله شدند، اولیاءالله شدند، این­ها یک‌دانه خار هم از حسد و تَکَبُّر و خودبینی و خودنمایی در دلشان نمی­‌ماند، بعد می­‌فرماید: گَردی از بیابانِ نفس اَمّاره، بر گوشه‌­ای از ردای آن­ها نمی­‌نشیند، رِدا یعنی چادر یا عَبایی که بر دوش انسان است و وقتی در یک بیابان خاکی شما می­خواهید راه بروید، پا که می­گذارید، این گَردها بالا می­آید و روی چادر یا عبای شما می­نشیند ولی آیا کسی که به خدا چسبیده، این دیگر می­تواند از نفس اَمّاره، گَردی به آن بچسبد. کسی که به خدا چسبیده دیگر از نفس عبور کرده، از نفس بیرون آمده، چه جوری این گَردهای نَفسانی می­تواند روی ردای عشق خدایی بنشیند؟ نمی­شود دیگر. یا این­که می­‌فرماید: دودی از هاویه هوا به دیده ایشان نرسد. این هاویه در قرآن[۸] هم آمده است. کلمه «هاویه» اشاره به جهنم است. اینجا می­‌فرماید: یک مَنقَلی که پُر از آتش باشد، از آن دود بلند می­شود، این دود وقتی در بیاید، به چشم آدم می­رود، شما وقتی کنار مَنقَل بایستید بعد زغال بریزیم و این زغال را روشن کنیم و دودش بلند شود، دود این زغال به چشم شما می­رود. حالا سؤال این است که آیا هواهای نَفسانی برای یک شخصی که در مراتب عشق پا گذاشته، آیا از آن دودهایی که از هوای نَفسانی بلند می‌شود و به دیده می­خورد، آیا برای چنین سالکی هم این‌طور است؟! می‌گوید: نه.

سالکی که پا به میدان تَبتُّل گذاشته، دیگر هیچ دودی از هواهای درونی خودش به دیده‌اش نخواهد رسید. این یک وصف از کسانی است که اهل تبتل هستند. وصف دیگر می­‌فرماید: «به چشم عبرت به مردم نگرند، به زبان شفقت سخن گویند، به دل اُلفت رحمت گیرد». می­گوید: وقتی می­خواهد به مردم نگاه کند با چشم عبرت نگاه می­کند. منظور از چشم عبرت، یعنی خودش را مخلوط با مردم نمی­کند، یعنی راضی نمی­شود که تَنَزُّل پیدا کند از آنجایی که این همه زحمت کشیده و خودش را به یک جایی از خلوت خدا رسانده، بعد بیاید با این مردمی که اهل دنیا و اهل ظاهر هستند، با این­ها نشست و برخاست کند و بخواهد از این مقامات باطنی که قبلاً برایش حاصل شده دست بکشد؛ بنابراین از مردم عبرت می­گیرد، یعنی چگونه؟! می‌بیند که مردم اهل غفلت‌ هستند، به دنیا مشغول هستند، اهل تجملات و زینت­های دنیوی هستند، این می­آید عبرت می­گیرد، می­گوید این­ها چقدر فکرشان را پایین آورده­ اند، چقدر به این دنیایی که هیچ ارزشی ندارد خودشان را مشغول کردند، دائماً در عبرت و پند گرفتن است، یعنی یک مقایسه‌ای بین خود و مردم می­کند، مردمی که اهل دنیا هستند، بعد خدا را شکر می­کند که الحمدلله که ما این­طوری نیستیم.

دوم این­که به زبان شفقت حرف می­زند، اگر یکی امر به معروف و نهی از منکر می­کند، با یکی صحبت می­کند، از روی شفقت و محبت و دلسوزی است نه از روی حاکمیت و آمریت و نفسانیّت، بلکه شفقت و نصیحت و محبت دارد که حرف می­زند؛

و دیگر این­که به دل الفت، رحمت گیرد، یعنی با اُلفت و رحمت و محبتش در دل است، این­ها خاصیت­ها و خواص کسانی است که اهل تبتّل هستند. این عبارتی بود که در کشف‌الاسرار آمده بود و ما برای شما توضیح دادیم.

تبتل – صد میدان:

می­دانید که کتاب صد میدان تألیف خواجه عبدالله است همان‌طوری که منازل السائرین هم تألیف ایشان هست. منازل السائرین متن عربی دارد و صد میدان متن فارسی دارد. حال این فارسی ­اش هم فارسی قدیم است. میدان بیست و ششم تَبتُّل است: از میدان اخلاص میدان تَبتُّل زاید. قوله تعالی: «وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا»[۹]. تبتل، بازگشتن است و آن سه چیز است با سه چیز: از دوزخ با بهشت، از دنیا به آخرت، از خود با حق.

از دوزخ به بهشت رسیدن سه چیز است: از حرام به حلال پیوستن، از کینه و عداوت به نصیحت بازگشتن، از دلیری به ترسکاری گشتن.

و از دنیا به آخرت آمدن سه چیزاست: از حرص به قناعت آمدن، از علایق به فراغت آمدن و از اشتغال به انابت آمدن.

و از خود به حق گشتن سه چیز است: از دعوی به نیاز آمدن و از لجاج به تسلیم آمدن و از اختیار به تفویض آمدن.

ایشان می­‌فرماید: اول باید اخلاص داشته باشی، خلوص داشته باشی تا بعد تَبتُّل حاصل شود. از میدان اخلاص، میدان تَبتُّل تولید می­شود. از خلوص، حال تبتل برای سالک به دست می­‌آید. سپس آیه­ ای از قرآن می­آورد که در کتاب منازل هم آورده و معنی کردیم.

قوله تعالی: «وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا»[۱۰]، می­گوید: تَبتُّل، بازگشتن است که منظورش بازگشتن به سوی خداست، بعد می­گوید که تَبتُّل را از سه راه می­توان به دست آورد: یکی این­که دوزخ را به بهشت تبدیل کنیم، دوم این­که دنیا را به آخرت تبدیل کنیم، سوم این­که خودت را به حق تبدیل کنی، یعنی از خودی خودت بگذری و به خودی حق متصل شوی. سؤال این است که آقای خواجه، ما چگونه دوزخ را به بهشت تبدیل کنیم؟! می­گوید: از سه راه: از حرام به حلال، یعنی حرام همان دوزخ است، جهنم است، یعنی سالک خود را به حرام نزدیک نکند، حرام، مبغوض خداست و حلال، بهشت خداست، حلال، مرضیّ خداست. پس ما باید حرام­ها را کنار بگذاریم و به حلال­های خدا توجه کنیم تا بهشت برای ما پیش بیاید، از کینه و عداوت به نصیحت بازگشتن؛ یک وقت کینه کسی را به دل نگیریم، یک وقت با کسی دشمنی نکنیم و این کینه و عداوت را که از صفات اهل دوزخ است، این را به نصیحت و مهربانی تبدیل کنیم که مهربانی از صفات اهل بهشت است؛ از دلیری به ترسکاری گشتن؛ دلیری، یعنی بی­‌باک بودن، دیده‌­اید بعضی خیلی بی‌­باک هستند، هر حرفی را که شد می­گویند، هر غیبتی را می­گویند، هر جایی پا می­گذارند، با هرکس حرف می­زنند، اسمشان هم این است که ما، مثلاً اهل سلوکیم، یا اهل خداییم، یا مسلمانیم یا شیعه اثنی عشری هستیم، چه جوری می­شود که ما این‌جور باشیم؟ ما باید یک بازنگری کرده خود را بازیابی کنیم، ببینیم آیا می­شود همین‌جور، هر طور شد دلیری کنیم، بی‌باکی کنیم، لاابالی باشیم؟ این­که نمی­شود؛ برای این­که این لاابالی‌­گری از صفات اهل دوزخ است، این را کنار بزنیم. باید به حالت ترس و خوف خدا در بیایم، اگر توانستیم، خوفمان را بر دلیری غالب کنیم، آن­وقت اهل بهشت می­شویم. اهل بهشت نسبت به هدفی که دارند، قصدی که دارند بی­‌باک نیستند، این راجع به صفات اهل بهشت بود که از دوزخ به بهشت پرواز کنیم.

 چگونه از دنیا به آخرت پرواز کنیم؟! سه راه­کار دارد:

راه­کار اول: این­که حرص را کلاً کنار بگذاریم، حرص، آز و طمع و رقابت و چشم و هم چشمی با دیگران را کنار بگذاریم. سالک الی الله باید به نفسش رجوع کند ببیند حرص او را می­گیرد یا نمی­گیرد؟! اگر دید که حرص را می­تواند کنار بگذارد و نَفسَش را از حرص پاک کند و حالت سازگاری و قناعت در خودش ایجاد کند، این در واقع از دنیای حرص به آخرت قناعت توجه کرده؛ چون قناعت صفت اهل آخرت هست، نه صفت اهل دنیا.

راهکار دوم: از علایق به فراغت آمدن؛ علایق یعنی تعلّقات، فراغت یعنی فارغ شدن از تعلُّقات. اگر آدم بتواند خود را از تعلقات فارغ کند اینجا اهل آخرت می­شود.

راه­کار سوم: از اشتغال به انابت آمدن؛ اشتغال، منظور اشتغال به غیر خداست، از این­که آدم دائماً خود را مشغول کند، دائماً انابت داشته باشد، انابت یعنی توبه و تضرّع و انابه به درگاه خداوند، این حال را همیشه در خودش داشته باشد، اگر این حال از دستش برود آنجا دنبال همان مشغول شدن می‌رود، برای این­که خودش را مشغول نکند باید این حالت دائمی انابت را در خودش ایجاد کند، این راجع به کسانی که می­خواهند از دنیا به آخرت پناه ببرند، یا کسانی که می­خواهند از دوزخ به بهشت پناه ببرند.

اما آن­هایی که می­خواهند به حق­تعالی پناه ببرند که این مرتبه بالاتر است. از خود به حق بازگشتن را چگونه تحصیل کنیم؟!

می­‌فرماید این هم سه راه­کار دارد: از دعوی به نیاز آمدن، از لجاج به تسلیم آمدن، از اختیار به تفویض آمدن.

راه­کار اول: از دعوی به نیاز آمدن، یعنی از ادّعاهایی که در نَفْس پیدا می­شود، خود را به حالت نیاز در آورد. این­که ادعا کنیم ما در این راه رسیدیم، ما دیگر خیلی خوبیم، همه بد هستند. اگر چنین ادّعاهایی در نَفس یا در خیال یا حتی در وهم آید، همان هم بد است. وهم هم نباید در نفس پیدا شود، حتی اگر در ذهن خطور هم کند باز هم بد است. خطور این­که در ذهن، خودش را از دیگران بهتر بداند، این ادعاست و باید سالک خودش را به حالت نیاز در بیاورد. نیاز، یعنی افتقار و التجاء به درگاه خداوند. این­که همیشه بگوید من کم دارم، من باید کمبودهایم را جبران کنم.

راه­کار دوم: برای بیرون آمدن از خودی خود و رفتن به سراغ حق­تعالی، از لجاج به تسلیم آمدن است، یعنی لجبازی نکنیم ـصفتی که بعضی زن­ها دارند، دائم با شوهرش لجبازی می­کند، با زندگی، ب ابچه‌هایش لجبازی می­کنند.- برای سالک این صفت لجبازی در این راه خیلی خیلی بد است. این لجبازی­ها، همه از خودیِ نَفس هست. شما باید به تسلیم پناه ببرید، تسلیم یعنی رضا و تسلیم به سوی خدا؛ لجبازی­ها را کنار بگذارد.

راه­کار سوم: از اختیار به تفویض آمدن، یعنی اگر بخواهی با اراده و اختیار خودت، راه را پیش ببری، نمی­توانی؛ چون این اختیار و اراده، بیشتر در حالت نفسانیّات است ولی اگر تفویض کنی، یعنی از اراده­‌های شخصی و خواسته­‌های شخصی خودت به خدا پناه ببری، تفویض کرده و کارهایت را به خدا بسپاری، در واقع شما از آن هواها و اراده­‌های نَفسانی بیرون آمدی. بعد که کار را به دست خدا سپردی و از خود بی­خود شدی و خواستی از خود به حق بروی باید اول لجبازی را کنار بگذاری، دوم ادّعاهای نَفسانی را کنار بگذاری و سوم این­که از اراده و اختیار خودت صرف نظر کنی و همیشه اراده و اختیار خداوند را در خودت ببینی که در دعا عرفه هم آمده است، «إِلَهِی أَغْنِنِی‏ بِتَدْبِیرِکَ‏ لِی عَنْ تَدْبِیرِی وَ بِاخْتِیَارِکَ عَنِ اخْتِیَارِی‏»[۱۱].

https://scontent-lga3-2.cdninstagram.com/v/t51.2885-15/e35/46815906_337961230122825_2657214833483532792_n.jpg?_nc_ht=scontent-lga3-2.cdninstagram.com&_nc_cat=109&_nc_ohc=-dknzCPDK4QAX8a3Js3&oh=a14d41398ae74746dd6755a6f7223631&oe=5F825495


[۱]. مزمّل، ۸

[۲]. خواجه عبدالله انصارى، منازل السائرین، صص ۵۵ و ۵۶، تصحیح علی شیروانی، دار العلم، تهران، چاپ: اول، ۱۴۱۷ ق.

[۳]. مزمّل، ۸

[۴]. واقعه، ۱۰ و ۱۱٫

[۵]. وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَهً (۷) فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَهِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَهِ (۸) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ (۹) وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (۱۰).

[۶]. فصّلت، ۳۰٫

[۷]. هود، ۱۱۲٫

[۸]. (وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیَهٌ وَ ما أَدْراکَ ما هِیَهْ نارٌ حامِیَهٌ) واقعه، ۹ تا ۱۱٫

[۹]. مزمّل، ۸

[۱۰]. مزمّل، ۸

[۱۱]. ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط – القدیمه)، ج ۱، ص ۳۴۹، دارالکتب الاسلامیّه، تهران، چاپ: دوم، ۱۴۰۹ ق.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code