داستان پیرمرد و کاسه چوبی

داستان و حکایت

داستان پیرمرد و کاسه چوبی

پیرمرد

پیرمرد پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوهٔ چهارساله‌اش زندگی کند. دستان پیرمرد می‌لرزید، چشمانش تار شده بود و گام‌هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می‌شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می‌ساخت. نخود فرنگی‌ها از توی قاشقش قل می‌خوردند و روی زمین می‌ریختند، یا وقتی لیوان را می‌گرفت غالباً شیر از داخل آن به روی رومیزی می‌ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

شبکه های اجتماعی