داستان کوتاه: سنگ‌تراش

داستان و حکایت فیدهای من

داستان کوتاه: سنگ‌تراش
[if gte mso 9]>

روزی، سنگ‌تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌کرد، ازنزدیکی خانه بازرگانی رد می‌شد.

در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگانرا دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت:

این بازرگان چقدر ثروتمند است! وآرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک‌لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلالشد.

[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

شبکه های اجتماعی