کفر حلاج در کلام بزرگان (+حکایات بدیع)

کفر حلاج در کلام بزرگان (+حکایات بدیع)

انحراف و کفر حسين بن منصور حلاج در کلام بزرگان
همراه با ذکر حکایاتی عجیب و خواندنی

خطیب بغدادی در کتاب «تاریخ بغداد» نقلاً از ابو یعقوب نهرجوری می‌نویسد: در یکی از اسفار مکه، جماعتی کثیره با حلاج بود. پس من با مشایخ مکه قرار دادیم که این جماعت را مهمان بنماییم. پس روزی نزدیک به غروب در نزد حلاج رفته و گفتم وقت افطار می‌خواهم تو و مشایخ در بالای کوه ابو قبیس با ما افطار کنید.

گفت: باکی ندارد. چون سفره گسترانیدیم برای افطار، حلاج گفت: من میل به شیرینی دارم. او را گفتم: خرما که در خان طعام حاضر است. گفت: من حلوای گرم تازه می‌خواهم که با آتش پخته شده باشد. این را گفت و از میان جمعیت بیرون رفت. طولی نکشید که مراجعت کرد و جامی از حلوای تازه در دست داشت.

پس آن را بر زمین نهاده و گفت: بسم الله بخورید. پس مشایخ شروع به خوردن نمودند. من در پیش نفس خود می‌گفتم: این از آن صنعت‌هایی است که عمرو بن عثمان آن‌ها را به او تعلیم می‌دهد و آن تسخیر جن است.

ابو یعقوب گوید: من قطعه‌ای از آن حلوا را برداشته و از کوه پایین آمدم و در میان حلوا فروشان آن حلوا را نشان دادم گفتند: این حلوا از زبید است و لکن مخصوص به آنجاست و قابل نقل نیست چه آنکه در نقل، ضایع می‌شود.

شبکه های اجتماعی