تغییر دنیا!

داستان و حکایت

تغییر دنیا!

نوشته روی گور یک کشیش!

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.

ناظرها چقدر حقوق می‌گیرند؟!

داستان و حکایت

ناظرها چقدر حقوق می‌گیرند؟!

همه دوست دارند ناظر باشند!

 

فردی از روی کنجکاوی با هدف شناخت واکنش دیگران نسبت به مسایل پیرامون، میخی را در چهارچوب درب سازمانی که محل تردد بود کار گذاشت.

نفر اول وارد شد و بدون اینکه میخ را ببیند از درب گذشت.

نفر دوم که از چهارچوب درب می‌گذشت میخ را دید ولی بی‌توجه به آن گذشت.

نفر سوم میخ را دید و پیش خود گفت وقتی کارم تمام شد بر می‌گردم و میخ را از چهارچوب درب بر می‌دارم تا برای کسی خطر ایجاد نکند.

نفر چهارم به محض رویت میخ و شناخت خطر میخ در محل تردد، بلافاصله میخ کشی آورد و میخ را درآورد و سپس به کار خود رسیدگی کرد.

هر فردی نسبت به مسایل واکنشی دارد.

نفر اول مانند افراد با درجه شناخت پایین و بی‌توجه به محیط پیرامون خود.

نفر دوم شناخت پیدا کرد ولی مسوولیت پذیری نسبت به خطرات آن مساله برای دیگران را نداشت.

نفر سوم، دارای شناخت و مسوولیت پذیری بود ولی وقت‌شناسی نداشت و پی به اهمیت و ضرورت مساله نبرده بود.

نفر چهارم فردی با درجه شناخت بالا، مسوولیت پذیر، وقت‌شناس، درک بالا نسبت اهمیت مسائل و خطرات محیطی و اهل عمل.

آموزش تیراندازی!

داستان و حکایت

آموزش تیراندازی!

تمرکز بر روی هدف!

 

کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانهٔ کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می‌خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می‌کشد. آن را در کمانش می‌گذارد و نشانه می‌رود. کماندار پیر از او می‌خواهد آنچه را می‌بیند شرح دهد.
می‌گوید: آسمان را می‌بینم. ابر‌ها را. درختان را. شاخه‌های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می‌گوید: کمانت را بگذار زمین تو آماده نیستی.

امسال زمستان سختی در راه است!

داستان و حکایت

امسال زمستان سختی در راه است!

امسال زمستان سختی در راه است!

 

پائیز بود و سرخپوست‌ها از رئیس جدید قبیله پرسیدند که زمستان پیش رو سرد خواهد بود یا نه. از آنجایی که رئیس جدید از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قدیمی سرخپوست‌ها چیزی نیاموخته بود. او با نگاه به آسمان نمی‌توانست تشخیص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراین برای اینکه جانب احتیاط را رعایت کند به افراد قبیله گفت که زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان باید هیزم جمع کنند.
چند روز بعد ایده‌ای به نظرش رسید. به مرکز تلفن رفت و با اداره هوا‌شناسی تماس گرفت و پرسید: آیا زمستان امسال سرد خواهد بود؟


کار‌شناس هوا‌شناسی پاسخ داد: به نظر می‌رسد این زمستان واقعاً سرد باشد.
رئیس جدید به قبیله برگشت و به افرادش گفت که هیزم بیشتری انبار کنند. یک هفته بعد دوباره از مرکز هوا‌شناسی پرسید: آیا هنوز فکر می‌کنید که زمستان سردی پیش رو داریم؟
کار‌شناس جواب داد: بله، زمستان خیلی سردی خواهد بود.

داستان شکارچی‌ای که سگش روی اب راه می‌رفت!

داستان و حکایت

داستان شکارچی‌ای که سگش روی اب راه می‌رفت!

لطفاً جنبه‌های مثبت و زیبای قضیه را هم ببینید.

شکارچی پرنده، سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ می‌توانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی‌توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه‌ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی‌های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می‌دوید و مرغابی‌ها را جمع می‌کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

خنده حضرت یوسف در چاه!

داستان و حکایت

خنده حضرت یوسف در چاه!

خنده عبرت

گویند: وقتی که برادران یوسف (علیه السلام) او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه ، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد. از هم می پرسیدند: یعنی چه ؟ اینجا جای خنده نیست ؟ گفتند: بهتر است از خودش بپرسیم.

سرانجام بخل

داستان و حکایت

سرانجام بخل

مرد بخیل و ظرف طلا

مرد بخیلى که علاقه‌ٔ زیادى به جمع کردن مال داشت، هر چه به‌ دست مى‌آورد براى آنکه از دستبرد دزدان محفوظ ماند در زیر خاک پنهان مى‌ساخت. روزى ظرفى از طلا خالص خرید که بسیار قیمتى و قشنگ بود. آن ظرف را نیز زیر خاک مخفى کرد و جاى آن را به تنها پسرش نیز نشان نداد.

پربازديدها

شبکه های اجتماعی