داستان پیرمرد و کاسه چوبی

داستان و حکایت

داستان پیرمرد و کاسه چوبی

پیرمرد

پیرمرد پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوهٔ چهارساله‌اش زندگی کند. دستان پیرمرد می‌لرزید، چشمانش تار شده بود و گام‌هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می‌شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می‌ساخت. نخود فرنگی‌ها از توی قاشقش قل می‌خوردند و روی زمین می‌ریختند، یا وقتی لیوان را می‌گرفت غالباً شیر از داخل آن به روی رومیزی می‌ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

داستان کشاورز و ساعت

داستان و حکایت

داستان کشاورز و ساعت

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی اما با خاطره‌ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه‌ای دریافت نماید.

سبب عشق سلطان محمود به ایّاز

داستان و حکایت از دریچه عشق

سبب عشق سلطان محمود به ایّاز

سلطان محمود و ایاز

نام سلطان محمود و ایاز را بسیار شنیده‌اید، از او حکایت‌ها گفته‌اند و قصه‌ها در کتاب نوشته‌اند.

یک روز سلطان محمود با چند نفر از نزدیکان خود به شکار رفته بود. آن‌ها کسانى بودند که به ایاز رشک مى‌بردند و به سلطان محمود همیشه ایراد مى‌گرفتند که چرا ایاز را بیشتر از همهٔ ما دوست داری؟ در او چه هست که در ما نیست.

از ماست که بر ماست !

داستان و حکایت

از ماست که بر ماست !

کباب غاز

کباب غاز از مجموعه داستان یکی بود یکی نبود انتخاب شده که از جمله کتاب‌های فراموش نشدنی در تاریخ ادبیات داستانی این دیار است و در هنگام انتشار سر و صداهای زیادی به پا کرد و سبک کار نویسنده که تازگی داشت واکنش‎هایی متفاوت را برانگیخت.

با دیگران چگونه سخن بگوییم!

داستان و حکایت

با دیگران چگونه سخن بگوییم!

با دیگران چگونه سخن بگوییم!

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده‌دل و بی‌سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده‌لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می‌کرد.

بر حسب اتفاق، گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری‌های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می‌کند.

اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری‌های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه‌های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا، معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی‌سواد هستند.

داستان مرد سبزی‌فروش

داستان و حکایت

داستان مرد سبزی‌فروش

داستان پادشاه و سنگ بزرگ

در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را که در یک جاده اصلی قرار داد. سپس در گوشه‌ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از جلوی مسیر بر می‌دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌های خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند.

بسیاری از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کاری به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد.

تله موش امّا نه برای موش!

داستان و حکایت

تله موش امّا نه برای موش!

لطفاً با دیگران همدردی کنید!

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.


موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می‌گفت: توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است.... مرغ با شنیدن این خبر بال‌هایش را تکان داد و گفت: آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد. میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سر داد و گفت: آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

پربازديدها

شبکه های اجتماعی