همه چیز با یک پیامک شروع شد...

خانه و خانواده داستان و حکایت

همه چیز با یک پیامک شروع شد...

داستان یک خیانت

 

هیچ گاه فکر نمی‌کردم با پاسخ دادن به یک پیامک ناشناس اینگونه زندگی‌ام در معرض تاراج قرار گیرد و با دست خودم، آنهم فقط به خاطر یک کنجکاوی ساده، آشیانه‌ای را که چند سال برای ساختنش زحمتکشیده بودم ویران کنم...

تجاوز به دوست دختر در حال بیهوشی

داستان و حکایت خانه و خانواده

تجاوز به دوست دختر در حال بیهوشی

مادر سینا گفت: ابتدا باید بچه‌ات را سقط کنی چون این بچه آبروی همه ما را خواهد برد. من به تو قول می‌دهم که خودم در کمتر از دو ماه، شرایط ازدواج شما را فراهم کنم.

من کاخ رؤیاهایم را با خشت وعده‌های پسری بنا کردم که حاضر بودم قلبم را زیر پایش بگذارم و جانم را برایش بدهم، اما او خیلی راحت فریبم داد و رو سیاه و بدبخت شدم.

المیرا ۱۶ سال، سن دارد و برای اعلام شکایت از پسری جوان و خانواده‌اش همراه مادر خود به کلانتری جهاد مشهد مراجعه کرده است.

سه گناهی که باعث تسلّط شیطان بر انسان می‌شود

داستان و حکایت موضوعات اخلاقی

سه گناهی که باعث تسلّط شیطان بر انسان می‌شود

چگونگی تسلط شیطان

حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاه رنگارنگی بر سر داشت‌ نزد موسی علیه السلام آمد، وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را (به عنوان احترام) از سر برداشت و مؤدبانه‌ نزد حضرت موسی علیه السلام ایستاد.

داستان مردی که گاوش مریض شده بود

داستان و حکایت زندگی‌نامه و کرامات

داستان مردی که گاوش مریض شده بود

ماجرای صبر زیاد علامه امینی و تأخیر اجابت

علامه امینی می‌فرمود که: در یک شب جمعه زائر حرم حضرت امیر المؤمنین علیه‌السلام بودم مشغول زیارت و دعا بودم و از خدا می‌خواستم به خاطر حضرت امیر  علیه السلام کتاب «درر السمطین» که در آن زمان کمیاب بود و در تکمیل مباحث کتاب الغدیر نیاز داشتم برای من مهیا کند.

در این زمان یک عرب روستایی برای زیارت حضرت مشرف شد و از ایشان می‌خواست که حاجت او را برآورده کند و گاوش را که مریض بود شفا دهد.

هر دانشجویی که نمره ۲۰ بگیره یک شب با او خواهم بود

داستان و حکایت فیدهای من مطالب ویژه فرهنگ مقاومت

هر دانشجویی که نمره ۲۰ بگیره یک شب با او خواهم بود

آنهایی که به جایی رسیدند از اول مواظب خودشان بودند

یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی ماجرایی را تعریف می کند که نشان‌دهنده این مطلب است: «آنهایی که به جایی رسیدند از اول مواظب خودشان بودند»

ماجرا از این قرار است:در سال ۱۳۴۸ وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود.

به مناسبت شهادت امام هادی علیه‌السلام (ماجرای جالب)

مذهبی داستان و حکایت مباحث تاریخی

به مناسبت شهادت امام هادی علیه‌السلام (ماجرای جالب)

مرحوم شیخ عباس قمی به نقل از قطب راوندی نقل می کند که:

عبدالرحمان اصفهانی (که بر کیش اهل سنّت بود)، برای شکایت از ظلمی که به او شده بود، از اصفهان راهی پایتخت حکومت عباسی شد.
عبدالرحمان اصفهانی میگوید: من وارد بغداد شدم، و در مقابل دربار متوکل عباسی ایستاده بودم،
و منتظر بودم که نوبت به من برسد، تا بر او وارد شوم.

داستان آموزنده شمس و مولانا

داستان و حکایت

 داستان آموزنده شمس و مولانا

داستان آموزنده شمس و مولانا

  می گویند روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
 

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

شمس: حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

پربازديدها

شبکه های اجتماعی