هر دانشجویی که نمره ۲۰ بگیره یک شب با او خواهم بود

داستان و حکایت فیدهای من مطالب ویژه فرهنگ مقاومت

هر دانشجویی که نمره ۲۰ بگیره یک شب با او خواهم بود

آنهایی که به جایی رسیدند از اول مواظب خودشان بودند

یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی ماجرایی را تعریف می کند که نشان دهنده این مطلب است: «آنهایی که به جایی رسیدند از اول مواظب خودشان بودند»

ماجرا از این قرار است:در سال ۱۳۴۸ وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود...

ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند. در آن دوران بیشتر استادان زن بودند از جمله استاد کلاس زبان که یک زن آمریکایی بود.

این استاد زبان برای اینکه فرهنگ مبتذل غرب را رواج دهد،به دانشجویان پیشنهاد شرم آوری داد که، اگر کسی امتحان پایان ترم را ۲۰ بگیرد من یک شب با او خواهم بود.

بعد از اعلام نمرات عباس از همه نمره‌اش بیشتر بود او امتحان را ۱۹ گرفته بود. من برگه او را که دیدم تعجب کردم زیرا او یک کلمه ساده را غلط نوشته بود.

و آن استاد هم به عباس گفت: تو عمدأ این کلمه را غلط نوشته‌ای تا با من نباشی. آنجا بود که من به عظمت روحی عباس پی بردم. ایشان با این کار درس تقوا و عفت و بزرگواری را به دیگران آموخت...

راوی: «عظیم دربند سری» یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی

منبع: جام نیوز

نظرات مطلب

  1. قابل باور نیست فاحشه که نبوده بلاخره استاد بود شاید منظورش صرف قهوه یا خوردن شام بود چرا ما عادت داریم در مورد فرهنگی که هیچ اطلاعی ازش اطلاععی نداریم نظر بدیم؟ خدا آخر و عقبت همه را بخیر کنه
  2. آی اونکسی که جای شهید بابایی نظر دادی
    نمیدونی که با این وجود مقدس نیاید شوخی کرد؟؟نباید تهمت زد؟؟؟
    خود این بزرگوار بگذره رفیقاش ازت نمیگذزند
    سوره آل عمران تصدیق میکنه:
    کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده مپندارید بلکه زنده هستند و نزد خدا روزی می گیرند
    پس مطمئن باش جواب گرفتن بد از این بزرگواران براشون کاری نداره
    آدم شهوت داره ولی نباید هیچ وقت به خودت اجازه بدی به وجد گل و سراسر نورشون توهین کنی بفهم اینو....
  3. شهید بابایی اسطوره است،یکی از دوستان کتابی به چاپ رساندن به نام خاطرات شهید بابابی من این کتاب رو مطالعه کردم. شرح زندگی شهید بابایی میباشد
    پاسخ : سلام علیکم!
    در دوران تحصیل برای كمك به بابای پیر مدرسه كه كمر و پاهایش درد می‌کرد نیمه‌های شب ـ قبل از اذان صبح ـ به مدرسه می‌رفت و كلاس‌ها و حیاط را تمیز می‌كرد و به خانه بر می‌گشت.
    مدت‌ها بعد، بابای مدرسه و همسرش در تردید می‌مانند كه جن‌ها به كمك آن‌ها می‌آیند! و در نیمه شبی «عباس» را می‌بینند كه جارو در دست، مشغول تمیز كردن حیاط است.

    منبع: http://www.fahadan.org/865

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

پربازديدها

شبکه های اجتماعی