داستان عربي (بیع الحمار) با ترجمه

داستان عربي (بیع الحمار) با ترجمه

فهادان عربیک

داستان عربي (بیع الحمار) با ترجمه

دوستان عزيز!

جهت بهره‌برداری بیشتر، ابتداء، متن عربی داستان‌ را مطالعه کرده و سعی کنید تا می‌توانید مفهوم آن را درك كنيد سپس براي ميزان درك مطلب خود به ترجمه فارسی آن مراجعه كنيد.

عم مرزوق فلاح نشيط؛ يحب أرضه؛ و يجتهد بها؛ و له من الأولاد ثلاثة؛ يساعدونه في العمل؛ حتی يأتون بمحصول وفير و خير كثير في نهاية الموسم.

عم مرزوق عنده ثلاثة حمير، حمار يركبه ليذهب به الي الحقل، و آخران لولديه.

عندما كبر الولد الثالث اراد عم مرزوق ان يشتري له حماراً.

فكلنا نعلم ان الحمار مفيد جداً في أعمال الحقل غير انه يساعد الفلاح في ذهابه و عودته و في حمل بعضاً من المحصول و أيضا جر العربة و الذهاب الي السوق.

و من هنا أخذ عم مرزوق بعض الأموال و وضعها في جيبه و اتجه الي السوق ليشتري حماراً واتجه الي بائع الحمير و قال:

عندي ثلاثة حمير، و احتاج الي الرابع؛ الحقل كبير و العمل كثير و الحمد لله؛ و أهم شيء عندي ان تعطيني حماراً نشيطا لايكل من العمل.

قال بائع الحمير: طلبك موجود يا عم مرزوق! خذ هذا الحمار انه قوي و متين و نشيط و يحب العمل جداً.

قال مرزوق: و كيف لي أن أعرف؟

علي كل حال سأخذه معي ليوم واحد و اذا كان نشيطاً سأبقيه مع زملائه و اذا كان كسلاناً سأرده اليك.

ضحك بائع الحمير و قال: يوم واحد و ستعرف طبع الحمار اذا كان نشيطا ام كسلان! كيف هذا ياعم مرزوق؟

قال عم مرزوق: هذا شرطي لاشتريه.

قال البائع: و أنا موافق علي هذا الشرط و لو انه غريب

ركب عم مرزوق علي ظهر الحمار و اتجه به الي داره و في الطريق قال مرزوق: في الدار ينتظرك ثلاثة حمير:

الأول: يساعدني في الحقل بجد و اجتهاد و حريص علي العمل

الثاني: يعرف الطريق جيداً و لايضله ابداً.

اما الثالث: فهو لايحب شيئاً أكثر من الطعام و الشراب و بعدهما النوم و الراحة؛ من أي نوع انت؟

علي كل حال لانتعجل وسوف نري!!

و وضع عم مرزوق الحمار الجديد مع باقي الحمير و تركهم و ذهب لقضاء عمله ثم عاد بعد ساعتين من الزمن و فتح الباب في هدوء و دخل هو و أبناؤه الثلاثة ليشاهدون ماذا يفعل الحمار الجديد؟

نظر عم مرزوق نظرة واحدة؛ فرأي الحمار الجديد يجلس بجوار الحمار الكسلان و يضع رأسه معه في نفس سلة الطعام و لاحظ ان بينهما شديد الانسجام.

قال مرزوق: آه.. هذا ما حسبت حسابه؛ اهذا ما اخترت ليكون صاحبك و تجلس بجواره و تأنس بصحبته.

هيا هيا.. قبل أن ينقضي النهار ستكون عند صاحبك.

و عاد عم مرزوق بالحمار الي البائع و قال له: هذا الحمار كسلان يحب الطعام و الشراب و النوم و الراحة.

قال بائع الحمير: و كيف عرفت كل هذا في تلك الساعات القليلة؟

قال مرزوق: من اختياره؛ فالصاحب عنوان لصاحبه.

 ترجمه فارسی داستان

عمو مرزوق کشاورز کوشایی است... زمینش را دوست دارد... و برای آن تلاش می‌کند... سه فرزند دارد... در کار به او کمک می‌کنند... تا اینکه در آخر فصل محصول زیادی به بار آورد.

عمو مرزوق سه الاغ دارد... الاغی که برای رفتن به سرِ زمین سوارش می‌شود... دو تای دیگر برای فرزندانش است... وقتی پسر سومش بزرگ شد... از عمو مرزوق خواست که برایش الاغی بخرد...

همه ما می‌دانیم که الاغ در کارهای زمین کشاورزی بسیار مفید است. به جز آن الاغ کشاورز را در رفت و آمد و در حمل بعضی محصولات و هم چنین کشیدن سبد خرید در رفتن به بازار کمک می‌کرد. عمو مرزوق بعضی از کالا‌ها را گرفت و در خرجینش قرار داد و برای خرید الاغ به بازار رفت. به طرف فروشنده الاغ رفت و گفت:

من سه الاغ دارم... و چهارمی هم می‌خواهم... خدا را شکر زمین بزرگ است و کار زیاد و مهم‌ترین چیز برای من این است که الاغ سرزنده‌ای به من بدهی که از کار فراری نباشد.

فروشنده الاغ گفت: خواسته‌ات وجود دارد عمو مرزوق. این الاغ را بگیر که او قوی و آرام و زرنگ است و کار را واقعا دوست دارد.

مرزوق گفت: چگونه این را بفهمم؟

در هر صورت برای یک روز با خودم می‌برمش... اگر زرنگ بود در کنار بقیه دوستانش باقی می‌ماند و اگر تنبل بود به تو برش می‌گردانم.

فروشنده الاغ خندید و گفت: یک روزه اخلاق الاغ را می‌فهمی که زرنگ است یا تنبل؟ چطوری عمو مرزوق؟
عمو مرزوق گفت: این شرط من برای خریدنش است.

فروشنده گفت: با این شرط موافقم هر چند خیلی عجیب است.

عمو مرزوق بر پشت الاغ سوار شد و به سمت خانه‌اش حرکت کرد... در راه مرزوق گفت: در خانه سه الاغ منتظر تو هستند.

اولی در زمین با تلاش و پشتکار کمک می‌کند و بر کار کردن حریص است.

دومی: راه را خوب می‌شناسد و هیچ وقت گم نمی‌شود.

اما سومی: او چیزی را بیشتر از غذا و نوشیدنی دوست ندارد و بعدش می‌خوابد و استراحت می‌کند.

تو از کدام هستی؟

به هر حال عجله نکن... خواهیم دید.

عمو مرزوق الاغ جدید را کنار بقیه الاغ‌ها گذاشت و آن‌ها را ترک کرد و برای انجام کارش رفت.

سپس بعد از دو ساعت بازگشت و در را به آرامی باز کرد... او و سه فرزندش داخل شدند تا ببینند الاغ جدید چه کار کرد؟

عمو مرزوق نگاهی انداخت... الاغ جدید را دید که در کنار الاغ تنبل نشسته و سرش را با او در‌‌ همان سبد غذا قرار می‌دهد و دید که بین آن‌ها شباهت بسیار است.

مرزوق گفت: آه... معلوم شد. این است دوستی که تو انتخاب کردی و در کنارش نشستی و با او هم صحبت شدی.

بیا بیا... قبل از اینکه روز تمام شود تو را به صاحبت برگردانم.

عمو مرزوق با الاغ به نزد فروشنده بازگشت و به او گفت: این الاغ تنبل است و غذا و نوشیدنی و خواب و راحتی را دوست دارد.

فروشنده الاغ گفت: چطور در این ساعات کم این را فهمیدی؟

مرزوق گفت: به انتخاب خودش... چرا که دوست نشانه‌ای برای دوستش است.

منبع: سایت کانون

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شبکه های اجتماعی