صحت روایات تاریخی منتسب به «کوروش»

مذهبی مباحث تاریخی

صحت روایات تاریخی منتسب به «کوروش»
میزگرد بررسی شخصیت «ذوالقرنین» با نیم نگاهی به ناسیونالیسم افراطی(3)
صحت روایات تاریخی منتسب به «کوروش»
در مقطعی که کورش بابل را فتح کرد، حضرت دانیال نبی سلام‌ الله‌ علیه، بر اساس نقل تورات، وزیر «نبونید» بوده است. سال شهادت حضرت دانیال نبی سلام‌ الله‌ علیه دقیقاً مطابق با سال «فتح بابل» توسط «کوروش» است. «بنی‌اسراییل» ورود کورش به بابل را جشن گرفتند و همان سال پیامبرشان که وزیر «نبونید» بود کشته شد.
 
گروه تاریخ برهان؛ در دو قسمت گذشته (لینک قسمت نخست  _ لینک قسمت دوم) این میزگرد، کارشناسان از حیث روایی و تاریخی به اعتباریابی انطباق کورش بر ذوالقرنین و همچنین بررسی شخصیت کورش با اتکاء به منابع تاریخی پرداختند. در بخش پایانی این نشست شاهد ادامه مباحث حول محور کورش و سنجش روایات تاریخی منتسب به او خواهیم بود.
 
علوی: اگر فرض کنیم کتیبهای که امروز باقی مانده متعلق به کورش بوده است باز هم چگونه میتوان ادعاهای یک امپراتور مستکبر را سادهلوحانه باور کرد؟ او برای خود، حرفهای خوبی زده است در حالی که فکر آن را نمیکرده که در آینده، زدن این حرفها تا چه حد برای او گران تمام میشود.
آیا عجیب نیست که مجموعه «تاریخ ایران کمبریج» کورش را به خاطر همین ادعاهای گزاف، پدر حقوق بشر خوانده، اما «حمورابی» بابلی را که 1600 سال قبل از کورش شبیه همین ادعاها را در قانوننامهی حمورابی منقوش کرده است به چنین عناوینی مفتخر نمیکند؟
 
او 1600 سال قبل از کورش این حرف را زده بود. چرا نمیگویند او پدر حقوق بشر است؟ به خاطر این که بابلیها با بنیاسرائیل مشکل داشتند. سؤال این جاست که آیا پیامبران بنیاسراییل با بابلیها رابطهی خوبی داشتند یا اینکه با آنها بد بودند؟ همان طور که میدانید تاریخنویسی مدرن، قائل به ظن آگاهیاست. تاریخ را یک علم یقینی نمیدانند.
مطابق اسناد تاریخی موجود، سقوط حکومت نَبونید، (آخرین شاه بابل) در اثر همدستی کاهنان بتپرست معابد بابل با کورش صورت گرفته است. این را «گریشمن» در صفحهی 121 میگوید. کاهنانی که از تخریب بتکدههایشان توسط نبونید به خشم آمده بودند با کورش همراهی کردند.
 
مطابق همین منشوری که به آن استناد میکنند کورش بعد از فتح بابل، بتپرستی را دوباره در این سرزمین رونق بخشید. نزدیک به یقین است که نبونید از مخالفان بتپرستی بوده و در اثر همدستی کاهنان بتپرست بابل با کورش از قدرت برکنار شده است.
کورشی که بعضاً به او افتخار میکنند در مذمت نبونید میگوید:
«نبونید آیینهای کهن را از بین برد و چیزهای ساختگی جای آن گذاشت.»
منظور از آیینهای کهن همان بتپرستی است. بنابراین یک گروه از مخالفان نَبونید، بتپرستان بابِل بودند. آن قومی هم که کورش را ناجی خودشان خواندهاند پیروان حضرت موسی علیهالسلام نبودند بلکه یک قوم پیامبرکُش بودند که در یک روز، پیامبران زیادی را به شهادت رساندند.
 
آنها کتاب آسمانیشان را تحریف کرده بودند و به رغم مشاهده آن همه معجزه، جلوی چشم حضرت موسی علیهالسلام، گوساله میپرستیدند. این قوم، که به خیال خامشان، عیسی بن مریم علیهماالسلام را به صلیب کشیده بودند به رباخواری و ستمکاری، شهرهی تاریخاند. قومی که به فرمودهی قرآن، پیامبر آخرالزمان را همچون فرزندانشان میشناختند اما با این وجود از او پیروی نکردند. آنها بودند که از فاتح بابل حمایت میکردند نه پیروان حضرت موسی علیهالسلام؛ بنابراین دو فرقه از فتح بابل خشنود شدند و با کورش همکاری کردند.
 
فرقهی اوّل: کفار بتپرست بودند که خود را در برابر دشمن پرستش بت‌ها ناتوان میدیدند.
فرقهی دوم: یک قوم خائن و بیایمان به اسم بنیاسرائیل بودند. آنها در فکر مهاجرت به بیتالمقدس نبودند، بلکه فقط میخواستند نبونید را سرنگون کنند. جالب این جاست که بر اساس متون تاریخی تا 70 سال بعد از سقوط نبونید، بنیاسرائیل، بابل را ترک نکردند و به رباخواری در ایران و بابل حاصلخیز میپرداختند. سند این موضوع را «اومستد» در تاریخ شاهنشاهی ایران آورده است.
 
میخواهم به یک نکتهی کلیدی اشاره کنم. در مقطعی که کورش هخامنشی بابل را فتح کرده است، حضرت دانیال نبی سلام الله علیه، بر اساس نقل تورات، وزیر نبونید بوده است. سال شهادت حضرت دانیال نبی سلام الله علیه، دقیقاً مطابق با سال فتح بابل توسط کورش است. بنیاسراییل ورود کورش به بابل را جشن گرفتند و در همان سال، پیامبرشان که وزیر نبونید بود کشته شد. نبونیدی که بنیاسراییل با او مشکل دارند، ولی پیامبرشان با او موافق است. اگر این قواعد تاریخی را کنار هم بگذارید، به چه میرسید؟
 
یکی از بزرگترین احتمالات در مورد شهادت جناب دانیال سلام الله علیه، قتل او توسط کورش هخامنشی است. سندهایی در خصوص این ادعا دارم که میخواهم آنها را در یک کتاب منتشر کنم. در این کتاب که مشغول نوشتن آن هستم، فرض گرفتهام که کورش قاتل دانیال نبی سلام الله علیه بوده است و برای این فرضم مستندات تاریخی دارم. اگر کسی میگوید این گونه نیست، باید مستندات تاریخیاش را بیاورد. با توجه به این مقدمات، آیا این شخص، عبد صالح خداست؟ چطور میشود عبد صالح خدا همان کسی باشد که پیامبر بنیاسراییل به دشمن او کمک میکند.
 
نکتهی بسیار مهمی که دربارهی هخامنشیان و به خصوص کورش وجود دارد این است که از آنها یک سری منابع مکتوب، به شکل کتیبه و سنگنوشته، باقی مانده است. سؤال بنده از علمای تاریخ این است که چه کسی گفته است اینها متعلق به کورش هستند؟ درست است که به وسیلهی کربن 14 و دیرینهشناسی میتوان فهمید که این کتیبهها متعلق به چه زمانی است، اما سؤال بنده این است که چه کسی آنها را دیرینهشناسی کرده است؟ از هر استاد تاریخ که این سؤال را کردم، جوابی نداشتند.
 
با تحقیق در این رابطه متوجه شدم که هیچ کس این کتیبهها را دیرینهشناسی نکرده است. بر فرض این که یک نفر آنها را دیرینهشناسی کرده باشد، به طور قطع آن فرد ایرانی یا مسلمان نبوده است. ما از کجا میتوانیم به دیرینهشناسی او اعتماد کنیم؟ برای مثال، «صدام» را اعدام میکنند و وقتی ما میپرسیم که از کجا بدانیم این شخص واقعاً صدام بوده است، میگویند آزمایش «دی.اِن.اِی» گرفتهایم.
 
جالب این جاست که این آزمایش را خود آمریکاییها گرفتهاند. در حالی که آنها خودشان صدام را آورده بودند، خودشان هم او را بردند. اصلاً آمریکا خودش در این ماجرا متهم بود. پس چطور میتوان به قول او اعتنا کرد؟ بنابراین چرا باید باور کنیم که این کتیبه واقعاً کتیبهی کورش است. این موضوع دربارهی کتیبههای دیگر هم صدق میکند.
 
نکتهی بعدی این است که فقط دو راه برای فهمیدن زبان بیگانه، به عنوان مثال، انگلیسی، وجود دارد. راه اوّل اِخبار است؛ یعنی، مثلاً از یک انگلیسیزبان سؤال کنید. راه دوم این است که خودتان انگلیسی بلد باشید  یعنی یا در انگلستان زندگی کنید و یا آن زبان را یاد بگیرید که این هم به نوعی همان اِخبار است. هیچ راه سومی وجود ندارد. این موضوع یک حصر عقلی است. غیر از این دو راه نه تنها معنای کلام را نمیتوانیم بفهمیم، بلکه کلمات آن زبان را هم نمیتوانیم بخوانیم. اینها بحثهای مفصلی در حوزهی فلسفهی زبان و زبانشناسی است. با توجه به این مقدمات، سؤال بنده این است که این کتیبهها را چگونه ترجمه کردهاند؟ این بحث بسیار تخصصی و مهم است. من میگویم کسانی که این کتیبهها را ترجمه کردهاند چرا هیچ وقت نگفتهاند که چگونه این کار را کردهاند؟
 
البته ممکن است خیلیها به خاطر این سؤالها به ما فحاشی کنند، همان طور که وقتی دربارهی هولوکاست سؤالی مطرح میشود عدهای فحاشی میکنند. ولی به هر حال این سؤال مطرح است که آنها چگونه این زبان را رمزگشایی کردهاند. آیا آنها به 2500 سال پیش رفتهاند و در بین آنها زندگی کردهاند که توانستهاند معنای کتیبهها را بفهمند؟ یا این که از یک شخصی که در 2500 سال پیش زندگی میکرده است سؤال کردهاند؟ چگونه توانستهاند این کتیبهها را ترجمه کنند؟ آیا شهود کردهاند؟ شهود آنها چه اعتباری برای ما دارد؟
 
حتی اگر فهمیده باشند هر کدام از حروف چه آوایی دارند و در کنار هم چه کلمهای را میسازند، باز هم این سؤال مطرح است که معنای آن کلمه را از کجا فهمیدهاند؟ مسئله این جاست که آنها میگویند ترجمهی فلان کتیبه این میشود، ما هم میپذیریم. جالبتر این است که این ترجمهها دقیقاً مطابق تورات هستند؛ یعنی، هیچ کدام از مطالب این کتیبهها تورات را نقض نمیکنند.
 
در واقع شما در وثوق افرادی که مدعیاند این کتیبهها را ترجمه کردهاند، شک کردهاید که البته این شک به جا و قابل تأمل است.از دیدگاه اسلام، بشر از حقوقی برخوردار است که یکی از آنها حق هدایت است. به نظر شما، این کار کورش که به گفتهی خودش بتپرستی را رواج داده است، نقض حقوق بشر نیست؟ به نظر شما، آیا میتوان مطالب این کتیبهی کورش را مصداق نقض حقوق بشر دانست؟
 
ریاحی: بستگی دارد حقوق بشر را چگونه معنا کنیم. با تکیه بر دین اسلام این کتیبه نقض حقوق بشر است. لااقل نمیتوان محتوای آن را، بر اساس مبانی اسلامی و شیعی، حقوق بشر تعریف کرد. البته ممکن است افرادی با دیدگاه اومانیستی این تلقی را داشته باشند.
 
علوی: شما حضرت ابراهیم علیهالسلام و کورش را در نظر بگیرید. حضرت ابراهیم علیهالسلام بتها را شکست، در حالی که کورش بت‌‌پرستی را احیاء کرد. چگونه این دو میتوانند در یک راستا قرار گیرند؟
 
ریاحی: به بحث ذوالقرنین برگردیم. ذوالقرنین یعنی دارای دو قرن. برای واژهی قرن چند معنای مشهور وجود دارد. یکی از معانی آن فرق سر است؛ بنابراین، به کسی که دو فرق سر دارد میگویند ذوالقرنین. معنای دوم قرن، گیسویی است که از اطراف میبافند. در بعضی از نقلها آمده است که وقتی ذوالقرنین متولد شد، دو گیسوی بافتهی سفید داشت. به همین خاطر به او ذوالقرنین میگفتند. معانی دیگر قرن عبارت است از: «شاخ، شاخک، قلهی کوه، دژ، تلألؤ، درخشش و...»
 
سؤال بنده این است که کدام یک از این ترجمهها را باید به دیگری ترجیح دهیم؟ باید یک دلیل معتبر برای ادعایمان داشته باشیم. ما بر اساس یک روایت معتبر میگوییم که منظور از قرن، فرق سر است، چون دو بار سر ذوالقرنین شکافته شده بود، به او ذوالقرنین میگویند. در ادامهی این روایت آمده است که یک نفر مثل ذوالقرنین در میان شماست که ظاهراً منظورش امیرالمؤمنین علیهالسلام است. ما بر اساس این روایت، معنای قرن را فرق سر دانستهایم، اما عدهای بدون این که دلیلی داشته باشند، قرن را شاخ معنا کردهاند و بر اساس آن به دنبال کسی بودهاند که دو شاخ داشته است. در حالی که این کار آنها دور باطل محسوب میشود.
 
نکتهی بعدی این که آقای «ابوالکلام آزاد» ظاهراً سه پایه برای خودش درست کرده است. یکی از آنها کتیبه و نقش برجستهای است که در مرغاب استان فارس پیدا شده است. مطلب دوم خوابی است که در کتاب دانیال در عهد عتیق وجود دارد و مطلب سوم تنگهی داریال است که میگویند در نزدیکی تفلیس قرار دارد.
 
بنده چند نکته دربارهی این قضایا بگویم. یک نقش برجسته در مرغاب پیدا شده است. این نقشبرجسته نیمرخ یک موجودی است که روی سرش دو شاخ دارد.
 
تقریباً بالای بدنش هم دو بال دارد. همهی باستانشناسها میگویند: این تصویر یک الههی پارسی است، یکدفعه آقای آزاد ادعا کرد که این تصویر کورش است. بعد وقتی میخواستند آن را بازسازی کنند، تصویری را که فکر میکردند متعلق به کورش است روی آن چهرهی مخدوش قرار دادند. بعد هم یک کتیبه در بالای آن گذاشتند که در آن نوشته شده است من کورش هستم.
 
اما در مورد کتاب دانیال باید بگویم در این کتاب به قوچی اشاره شده است که یک شاخش بزرگتر از دیگری است. از آن متن برداشت میشود که منظور پادشاهان ماد و هخامنشی است، نه یکی از آنها. اگر هم بخواهیم این موضوع را به یکی از آنها نسبت دهیم، به طور قطع، آن یک نفر داریوش سوم بوده که پس از او سلسلهی هخامنشیان منقرض شده است. ضمن اینکه این دانیال همان دانیال نبی سلام الله علیه نیست، بلکه شخصی است که 4 قرن بعد از کورش زندگی میکرده است. این موضوع را خودشان اذعان میکنند.
 
در صفحهی 1300 ترجمهی باب هشتم از کتاب دانیال نبی از عهد عتیق که به همت انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل به چاپ رسیده، آمده است: «در سال سوم سلطنت بلشصّر پادشاه، رؤیایی بر من‏ دانیال ظاهر شد، بعد از آنکه اول بر من ظاهر شد.» ظاهراً دو بار خواب دیده است.
 
«و در رؤیا نظر کردم و میدیدم که من در دارالسلطنهی شوشن که در ولایت عیلام میباشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که نزد نهر اولای میباشم. پس چشمان خود را برافراشته، دیدم که ناگاه قوچی‏ نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود و یکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخر برآمد و قوچ را دیدم که به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ میزد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب‏ رأی خود عمل نموده، بزرگ میشد و حینی که متفکر بودم، اینک بز نری از طرف مغرب‏ بر روی تمامی زمین میآمد و زمین را لمس نمیکرد و در میان چشمان بز نر شاخی معتبر بود و به سوی‏ آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را نزد نهر ایستاده دیدم آمد و به شدت و قوت خویش نزد او دوید و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید، با او به شدت غضبناک شده، قوچ را زد و هر دو شاخ او را شکست و قوچ را یارای مقاومت با وی نبود. پس وی را به زمین انداخت، پایمال‏ کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد و بز نر بی‏نهایت بزرگ شد و چون‏ قوی گشت، آن شاخ بزرگ شکسته شد و در جایش چهار شاخ معتبر به سوی بادهای اربعهی آسمان برآمد و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و به سمت جنوب و مشرق و فخر زمینها بسیار بزرگ شد و...»
 
در ادامه آمده است که منظور از بز، پادشاهان ماد و هخامنشی هستند. پس در همین کتاب تحریفشده هم از «پادشاهان» نام برده است، نه یک پادشاه خاص. اگر هم منظور از آن قوچ یک نفر باشد، آن یک نفر داریوش سوم است و آن بز نر هم اسکندر خواهد بود که قلمرو او بعد از مرگش به 4 قسمت تقسیم شد.
 
کجای این روایت شبیه کورش است؟ بر اساس یک نقش برجستهی مبهم و روایتی از یک کتاب تحریفشده که به هیچ عنوان ربطی به کورش ندارد، ادعا میکنند که کورش همان ذوالقرنین است. ضمن اینکه آن کتاب 4 قرن بعد از دانیال نبی سلام الله علیه نوشته شده و منتسب به شخص دیگری است.
 
شنیده بودم که در تنگهی داریال سدی از آهن وجود دارد. با وجود اینکه معمولاً همه چیز در اینترنت پیدا میشود، هیچ عکسی از این سد در اینترنت پیدا نکردم. آقای ابوالکلام آزاد ادعا کرده است که این سد وجود دارد و ساختهی کورش است. باقی افراد هم از او نقل کردهاند، در حالی که در بعضی از لغتنامهها نوشته شده است که مردم محلی میگویند این سد ساختهی اسکندر است.
 
البته آنها هم حرفشان معتبر نیست، ولی اگر بخواهیم یکی از این دو را مبنا قرار دهیم، حرف محلیها معتبرتر از حرف یک نفر در هندوستان است و در زمانی زندگی میکرد که رسانهها به شکل امروزی وجود نداشتند. ضمن اینکه مگر هر سدی که از آهن ساخته شده باشد، سد ذوالقرنین است؟ علاوه بر این، چه کسی میگوید آن منطقه تحت تصرف کورش قرار گرفته است؟ این اطلاعات مبهم را برای خودشان ردیف میکنند و یک نتیجهای از آن میگیرند که به هیچ عنوان اعتبار ندارد.
 
لطفاً به اختصار بفرمایید از روایات چه برداشتی دربارهی شخصیت ذوالقرنین میشود؟
 
آن چیزی که به اجمال از روایات برداشت میشود این است که ذوالقرنین عبد صالحی بوده که خدا را دوست داشته و خدا هم او را دوست داشته است، برای دین و مردم خدا، خیرخواهی میکرده، در نتیجه خدا هم خیرخواه او بوده است. مردم را به توحید و تقوای الهی دعوت میکرد. مردم با او برخورد کردند و به سرش زدند و او از مردم غیبت میکند. البته نمیدانیم منظور از غیبت، مرگ است یا همان معنای کلمهی غیبت. بعد دوباره آنها را دعوت میکند، مجدّد به سرش میزنند و او برای بار دوم غیبت میکند. به همین جهت ذوالقرنین نامیده شد. اجمالاً این چیزی بود که دربارهی ذوالقرنین در روایات آمده است. در کل، 30 روایت در منابع شیعه پیدا کردیم که حدوداً 6 یا 7 تا از آنها معتبر است و این مطالبی که عرض کردم چکیدهی آن روایات بود.

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شبکه های اجتماعی