خنده حضرت یوسف در چاه!

داستان و حکایت

خنده حضرت یوسف در چاه!

خنده عبرت

گویند: وقتی که برادران یوسف (علیه السلام) او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه ، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد. از هم می پرسیدند: یعنی چه ؟ اینجا جای خنده نیست ؟ گفتند: بهتر است از خودش بپرسیم.

یکی از برادران که یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف ! مگر عقل خود را باخته ای، که در میان غم و اندوه، می خندی ؟ خنده ات برای چیست؟

یوسف با جمال ، که به همان اندازه و بیشتر با کمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشکفت و گفت:

روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم ، با خود گفتم: «ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنان در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند کرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد کرد، و اگر سوء قصدی کند، آنان مرا حفظ خواهند کرد.

اما چرا خدا را فراموش کردم، و به برادرانم بالیدم، اکنون می بینم همان برادرانم که به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون کشیدند و مرا به چاه می افکنند.

این راز را دریافتم که باید به غیر خدا تکیه نکنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

سرگذشت های عبرت انگیز، محمد محمدی اشتهاردی

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شبکه های اجتماعی