داستان ضرب المثل کبوتر با کبوتر، باز با باز

داستان و حکایت ادبیات فارسی

داستان ضرب المثل کبوتر با کبوتر، باز با باز

داستان ضرب المثل کبوتر با کبوتر، باز با باز

در روزگاران قدیم، پرنده فروشی بود که سر راه پرندههای بیچاره دام پهن میکرد تا آنها را شکار کند. او پرندههایی را که شکار میکرد، در قفس میانداخت و به مردم می فروخت. دکان پرنده فروش پر بود از گنجشک و قمری و بلبل و قناری و طوطی و کبوتر و سار.

مشتریهای پرنده فروش، آدمهای جور واجوری بودند. مثلاً یکی میآمد بلبل میخرید تا از شنیدن آواز قشنگش لذت ببرد. یکی کبوتر میخرید تا کبوتر بازی کند یا سرش را ببرد و آبگوشت کبوتر بخورد. یکی دنبال طوطی میآمد تا پرنده ای سخنگو بخرد. یک روز پرنده فروش سراغ دام رفت تا ببیند چه پرنده ای در دام او گرفتار شده، دید به جز چند گنجشک، یک کلاغ هم اسیر شده است.

با خود گفت: هیچ کس به فکر خرید کلاغ نیست. بهتر است کلاغ را آزاد کنم برود پی کارش. نه خوش صداست و نه گوشت خوشمزه ای دارد.

او دست خود را در تور برد تا کلاغ را بیرون بیاورد. کلاغ که از او میترسید، محکم به دست پرنده فروش نوک زد. پرنده فروش نالهاش بلند شد و به کلاغ گفت: دست مرا نوک میزنی؟ میخواستم آزادت کنم. اما باید توی قفس بیندازمت تا دیگر از این کارها نکنی.

پرنده فروش، کلاغ را همراه با گنجشکهایی که شکار کرده بود، برد و توی قفس انداخت. کلاغ تا به پرندههای دیگر رسید، خوشحال شد و گفت: دوستان، بهتر است برای فرار از این قفس فکری کنیم. بیایید عقلهایمان را روی هم بریزیم و ببینیم چه کاری از دستمان ساخته است.

گنجشکها جیک جیک کنان گفتند: "راست می گویی. باید برای نجات از دست پرنده فروش به فکر چاره‌ای باشیم."

طوطی که خود را زیباترین و بهترین پرنده جهان میدانست، از اینکه کلاغی تازه وارد، به فکر نجات پرندهها افتاده و توانسته گنجشکها را با خود، هم عقیده کند، ناراحت شد و گفت: این حرفها به کلاغ سیاهی مثل تو نیامده، ساکت باش و به سرنوشتی که در پیش داری تن بده.

کلاغ نگاهی به طوطی انداخت و گفت: چه خودخواه! اگر توی آسمان خدا و جنگل بی انتها، آزاد میپریدی چکار میکردی؟ آن وقت حتماً ً میگفتی که من خدای پرندگانم. ببینید چه طوری صدایش را نازک میکند و ادای آدمها را در میآورد. آخر بیچاره، این آدمها برای ما پرندهها مگر چیزی جز دام و قفس و کشتن دارند که تو این قدر به تقلید صدای آنها افتخار میکنی؟

طوطی گفت: بسه دیگه حرف نزن که قار قار گوش خراشت، اعصابم را به هم ریخت. تو هم اگر میتوانی صدای آدمها را تقلید کن.

کلاغ گفت: برای چه تقلید کنم؟ که مثل تو برایم قفس بسازند و مثل دلقکها برای آدمها ادا دربیاورم؟ همان بهتر که آدمها قار قار مرا دوست نداشته باشند و مرا توی قفس نیندازند.
طوطی گفت: به چه بدبختی ای گرفتار شدهایم! بق بقوی کبوترها و جیک جیک گنجشکها کم بود، گرفتار قار قار کلاغ هم شدیم.

گنجشکها همه با هم گفتند: جیک جیک ما خیلی خوب است. دوست نداری گوشهایت را ببند. کبوترها هم گفتند: بق بقوی ما هرچه باشد، برای خودمان خوب است و دوستش داریم. کلاغ که ساکت شده بود، فکری کرد و گفت: بله، گنجشکها صدای خودشان را دوست دارند، کبوترها بق بقوی خودشان را و ما کلاغها هم صدای قار قار خودمان را / کبوتر با کبوتر، باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز. خود آدمها برای ما پرندهها کم غم و غصه درست میکردند، حالا تقلید صدایشان به وسیله طوطی هم آزارمان میدهد. طوطی جان، تو که از صدای انسانها خوشت میآید، همین جا بمان تا همیشه در قفس آدمها باشی. من هم می دانم چه کنم.

کلاغ آن قدر قار قار کرد که اعصاب صاحب پرنده فروشی را به هم ریخت. از شنیدن صدای قار قار او، کلاغهای دیگر هم در اطراف دکان جمع شدند و همه با هم مشغول قار قار شدند.

پرنده فروش که از کردهاش پشیمان شده بود، در ِ قفس را باز کرد تا کلاغ را آزاد کند. تعداد دیگری از پرندهها هم از فرصت استفاده کردند و به آسمان پر کشیدند. اما طوطی ماند. او در قفس ماند تا صدای آدمها را تقلید کند.

از آن به بعد وقتی بخواهند بگویند آدم باید با افراد مثل خودش آمد و رفت و نشست و برخاست داشته باشد، به مثلکبوتر با کبوتر، باز با باز اشاره میکنند.

منبع: rezakoo.blogfa.com

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

شبکه های اجتماعی