ماجرای ازدواج جناب ری‌شهری با دختر 9 ساله

شخصیّت‌ها موضوعات اخلاقی سبک زندگی و آداب اسلامی خانه و خانواده

ماجرای ازدواج جناب ری‌شهری با دختر 9 ساله

ماجرای ازدواج جناب ری شهری با دختر 9 ساله آیت الله مشکینی

در مدت اقامتم در نجف، معمولاً مانند بسیاری از طلاب، شب‌های جمعه به کربلا می‌رفتم، یکبار که تشرف پیدا کردم، خیلی ساده، خدمت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه‌السلام عرض کردم: «آقا من مایلم ازدواج کنم»

پس از بازگشت به نجف در مدرسهٔ آخوند، در حجره آقای متقی با حاج اصغر آقا رحمـة الله علیه مشغول خوردن صبحانه بودیم که سخن از ازدواج به میان آمد.

اصغر آقا گفت: «آقای مشکینی دختری دارد، ولی کوچک است می‌خواهی برایت درست کنم؟» گفتم: «نه» گفت: «چرا؟» گفتم: «چون ما با هم سر یک سفره می‌نشینیم، ممکن است شما پیشنهاد کنید و ایشان موافق نباشد و رفاقتمان هم از بین برود».

ایشان گفت: «نه، من موضوع را با ایشان در میان خواهم گذاشت.»؛ هر چه اصرار کردم که این اقدام به مصلحت نیست، ایشان نپذیرفت.

در آن هنگام، جناب حاج آقا مرتضی تهرانی از علمای مهذب و بزرگوار تهران برای زیارت به نجف آمده بود. حاج اصغر آقا ایشان را واسطه کرد تا موضوع را با آقای مشکینی در میان بگذارد. آقای مشکینی پاسخ ایشان را موکول به استخاره کرد و پس از چند روز پاسخ داد که استخاره کردم خوب آمد.

پس از موافقت ایشان، جریان را به خانواده‌ام در تهران نوشتم و از مادرم و عمه‌ام - عذرا خانم - که خدا هر دو را مشمول رحمت واسعهٔ خود نماید- خواستم که به قم بروند و صبیـهٔ ایشان را ببینند.

آن‌ها رفتند و دیدند و پسندیدند و در پاسخ نامه من نوشتند: «خوب است، ولی خیلی کوچک است.» او در آن هنگام تقریباً نه ساله بود، قرار شد به طور خصوصی صیغه عقد اجرا شود، اما جشن ازدواج تا آمادگی یافتن وی به تأخیر افتد و بدین ترتیب مقدمات ازدواجم سامان یافت.

چند ماهی پس از این ماجرا آقای مشکینی تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. من هم به فاصلهٔ کوتاهی پس از ایشان بازگشتم و بدین ترتیب مدت اقامتم در نجف حدود سیزده ماه شد. آیت الله مشکینی پس از بازگشت به ایران به مشهد تبعید شد، من هم همراه ایشان به مشهد رفتم.

عقد ازدواج

پس از گذشت مدت کوتاهی در مشهد، موضوع اجرای صیغه عقد مطرح شد. نکته جالب و آموزنده اینکه آقای مشکینی تعیین مقدار مهریه را به عهده من گذاشت. من فکر کردم مبلغی بنویسم که قدرت پرداخت آن را داشته باشم. از این رو مهریه را مبلغ پنج هزار تومان نوشتم. ایشان که در اثر خطای دید، پنج هزار تومان را پانصد تومان خوانده بود، به ما پیغام داد: «من حرفی ندارم که مهریه او پانصد تومان باشد، ولی چون مهریه خواهر بزرگ او هزار تومان است همین مبلغ را برای مهریه او بپذیر. من تعهد می‌کنم که کاری کنم که بیش از پانصد تومان شما بدهکار نشوید«!

اینگونه برخورد آن هم از شخصیتی مانند آیت الله مشکینی، حقیقتاً ارزنده و آموزنده بود.

باری عقد ازدواج ما در حرم حضرت ثامن الحجج علیه‌السلام توسط آقای مشکینی و یکی از رفقاء فاضل ایشان، مرحوم آقای علمی، بدون هیچگونه تشریفات اجرا شد. از آن پس، من مانند یکی از اعضاء خانواده آقای مشکینی در منزل ایشان و به قول معروف «داماد سر خانه» بودم.

قریب یکسال و نیم بدین منوال گذشت. سال 1347 ساواک با بازگشت ایشان به قم موافقت کرد. من هم همراه ایشان به قم آمدم. به تدریج شرایطی پیش آمد که احساس کردم ادامه این وضع به مصلحت نیست. با اینکه قرار بود جشن ازدواج ما چند سال بعد باشد، پیشنهاد کردم که هر چه زودتر انجام شود تا بتوانیم زندگی مستقل تشکیل دهیم. آقای مشکینی ابتدا با این پیشنهاد موافق نبود. دلیل مخالفتش هم کوچک بودن همسرم از نظر سنی بود، چون در آن هنگام، یازده سال بیشتر نداشت، اما من موضوع را با جدیت پیگیری می‌کردم که همسر من است و شرعاً حق دارم او را به خانه خود ببرم.

آقای مشکینی با نهایت بزرگواری و فروتنی فرمود: «آن چه من می گویم بر اساس مصلحت شماست و گرنه من حاضرم هرچه دارم را با یک ریال شما مصالحه کنم»!

سرانجام با اصرار من، ایشان راضی شد و جشن ازدواج ما در سال 1347 برگزار شد.

]در این قسمت که به جهت طولانی نشدن مطلب نیاوردیم، آقای ری شهری توضیح می‌دهد که بعد از ازدواج به دلیل مشکلات مالی در عرض 2 سال سه بار خانه عوض می‌کند و در نهایت دو اتاق کوچک در منزل آقای سید حسن طاهری خرم آبادی به صورت بیع به شرط می‌گیرد.[

نخستین فرزند

نخستین فرزندم نرگس هنگامی که در منزل آقای طاهری بودیم به دنیا آمد. برای هزینه وضع حمل همسرم اندکی پس‌انداز کرده بودم که یکی از دوستان طلبه آن را قرض گرفت. روزی که همسرم را درد زایمان گرفت، حتی به اندازه کرایه تاکسی پول نداشتم. هیچ گاه تلخی آن لحظات را فراموش نمی‌کنم، سرانجام هنگامی که برای تهیه پول از خانه بیرون رفته بودم صاحبخانه وسیله‌ای تهیه کرد و ایشان را در شرایط دشواری که نمی‌توانم به قلم بیاورم به بیمارستان هدایتی رسانید.

به فضل خدا و با وساطتت آقای حاج فیض، در بیمارستان رسیدگی خوبی شد و نرگس خانم در تاریخ ?? مرداد ???? دیده به جهان گشود.

منبع:

کتاب خاطرات محمد محمدی ری شهری، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم زمستان 1383: صفحات 54-51

نظرات مطلب

  1. کاش این اقا میگفت چطور رضایت دختر ۹ ساله را گرفته ؟
    ایا این ازدواج شرعا و عرفا درست بود ؟
    دختری که خوب و بد را نمیشناسد چطور مهر میخورد به شناسنامه اش ؟
  2. خدا به ایشان جزای خیر دهد وضعیت خلق و خو ایشان با ان زمان تغییر نکرده خود بنده از کسانی هستم که به صورت ناشناس از ایشان کمک گرفتم

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

پربازديدها

شبکه های اجتماعی